post

رویای یخی...

پر میکرد یادت، همه حجم خالی فضایم را

 و خواستنت شیطنت میکرد، در مسیر نبض رگهایم

 بوته نورس احساسم، ریشه دوانده بود در تری اشکهایم

 همه روزه، میشنیدم صدای عشق را

 حتی در قیژ قیژ، لولای در قدیمی

 همه شب;

 پشت پرده، سایه ای از جنس تو اردو زده بود

 رویای هم آغوشیت نخ بادبادکی بود

 که مرا بالا میکشاند تا دب اکبر

 و در مجادله ناکوک دل و عشق،

 کوچکتر از باخته شده بود "عقلم"

 تو میدانستی;

 رویای شیرینم، یخیست

 "هایش" کردی

 چه ساده تبخیر شد از گرمی نفسهایت...
+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین 1392 ساعت 17:57 توسط rose2013 | ارسال نظر(0)

post

 

 
                                                             راستی...؟؟؟؟
 
می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت !؟
جایی که می ری مردمی داره که می شکننت..
نکنه غصه بخوری ، تو تنها نیستی..
تو کوله بارت عشق می ذارم که بگذری، قلب می ذارم که جا بدی...

اشک می دم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی بر می گردی پیش خودم...

+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین 1392 ساعت 17:25 توسط rose2013 | ارسال نظر(1)

post

 

مردي با خود زمزمه مي کرد:

خدايا با من حرف بزن!
يک سار شروع به خواندن کرد،‌ اما مرد نشنيد.
مرد فرياد برآورد:
خدايا با من حرف بزن!
آذرخش در آسمان غريد، اما مرد اعتنايي نکرد.
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:
پس تو کجايي؟ بگذار تو را ببينم!
ستاره ‌اي درخشيد، اما مرد نديد.
مرد فرياد کشيد:
خدايا به من معجزه‌ اي نشان بده!
کودکي متولد شد، اما مرد باز توجهي نکرد...
مرد در نهايت يأس فرياد زد:
خدايا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببينم...
از تو خواهش مي کنم...
پروانه‌اي روي دست مرد نشست، و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد.
ما خدا را گم مي کنيم در حالي که او در کنار نفسهاي ما جريان دارد...
خدا اغلب در شاديهاي ما سهيم نيست...
تا به حال چند بار شاديهايمان را آرام و بي بهانه به او گفته ايم؟
تا بحال به او گفته ايم که چقدر خوشبختيم؟؟
که چقدر همه چيز خوب است؟
که او چه خوب هست؟؟
خيال مي‌کنيم تنها زمانيکه به خواسته خود رسيده ‌ايم او ما را ديده و حس کرده است اما...

گاهي بي‌پاسخ گذاشتن برخي خواسته هاي ما نشانگر لطف بي اندازه او به ماست

+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین 1392 ساعت 17:24 توسط rose2013 | ارسال نظر(0)

post

 

مگه تو نگفته بودی  عشق و زندگی قشنگه ؟ ولی خوب نگفته بودی که همش بی آبو رنگه تو همیشه گفته بودی وقتی عاشق میشی انگار دل دریارو گرفتی تویه دستایه سپیدار مگه نرخ خوبی چنده ؟ که تو برگایه برنده تو به این راحتی سوختی مگه تو نگفته بودی ؟  من تو دریای جنونت دل دادم به آسمونت بادبونامو سپردم به نگاه مهربونت گم شدم تو دل بارون با یه حاله عاشقونه تو که گفتی نمیدونی پس بگو آخ کی میدونه مگه من دوست نداشتم ؟ مگه عاشقم نبودی ؟ مگه آخرین بهانه واسه زندگیم نبودی ؟ مثل گل مثله یه سایه مثل بی کران دریا مثل یه حس عجیبی تویه صندوقچیه رویا مگه نرخ خوبی چنده ؟ که تو برگایه برنده تو به این راحتی سوختی مگه تو نگفته بودی ؟      

تو هیچ می دانستی از سکوت هم می شود الهام گرفت ؟

که روشنی همیشه بشارت بخش

و پرواز همیشه هم رهایی بخش نیست ؟

که باید ساعت ها فقط بنشست تا رهایی آموخت ؟

آری آزادی همیشه رهایی بخش نیست

اسارت را بیاموز آن زمان که در اوج تمنایی !

بیاموز زیبایی هم صحبتی با دیوار را

همدلی با سایه را

بیاموز که آفتاب همیشه هم نوید بخش نیست

بیاموز تا نو شوی

از نو بیافرینی

از بند واژه ها به در ایی

و جهانی دگر آفرینی

بیاموز که دیگر امید حرفی برای گفتن ندارد

بیاموز تغییر را

تحول را

اما از بن و ریشه تغییر ده !

بیاموز که زلالی را نه فقط در آب های زلال

بلکه در گل آلودی مرداب ها هم می توانی بیابی

بیاموز که وفا همیشه هم وفا نمی آموزد

از بی وفایی وفا بیاموز!

از بی ثمری ثمر

از خشم مهربانی

از نفرت عشق

از مرگ زندگی

بیاموز که آموختن مرز ندارد

و بی مرزی آموزش رایگان طبیعت است

+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین 1392 ساعت 17:23 توسط rose2013 | ارسال نظر(3)

post

 

دلتنگت که مي شوم
 
پريشانت که مي شوم
 
ويرانت که مي شوم...
 
دفترم را ورق مي زنم
 
که لابلاي تک تک واژه هايش
 
که لابلاي تمام خطوطش
 
که لابلاي تمام صفحاتش
 
ترا نوشته ام...
 
دلتنگ تر مي شوم
 
پريشان تر مي شوم
 

ويران تر مي شوم....!!!

+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین 1392 ساعت 17:22 توسط rose2013 | ارسال نظر(0)

post

 

 
بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده
فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده...
اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم
باور نمیکنم اینک بی توام
کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری
کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی
تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم...
کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم
در حسرت چشمهایت هستم ،چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد
بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده
در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ، هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت...
کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ، کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم
هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ، هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ، هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ، چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را ، هر چه خواستم دلم را آرام کنم ، آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت ، هر چه خواستم بگویم بی خیال ، بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم...
میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ، میخواستم دلم را راضی کنم ، یاد تو باز هم به سراغم آمد ، میخواستم از این دنیا دل بکنم ، دلم با من راه نیامد ...
بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست ، بدجور از نبودنت شاکیست ، هر جا هستی برگرد که اصلا حالم خوب نیست
 
+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین 1392 ساعت 17:19 توسط rose2013 | ارسال نظر(0)

post

چه كسی می گوید كه گرانی شده است؟!
دوره ارزانیست!!!
دل ربودن ارزان،دل شكستن ارزان،دوستی ارزان است،چه شرافت ارزان،آبرو قیمت یك تكه نان و دروغ از همه چیز ارزانتر!
قیمت عشق چقدر كم شده است؟ كمتر از آب روان و چه تخفیف بزرگی خورده،قیمت هر انسان




اصلی هست که می‌گوید دیدنی‌هایت قشنگ که باشند عکاس می‌شوی ،
زشت که باشند ، نویسنده..!!



کارگري خسته سکه اي از جيب جليقه کهنه اش در آورد تا صدقه دهد،جمله اي روي صندوق ديد و منصرف شد .... صدقه عمر را زياد ميکند !!!



در اولین قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه می‌گویند؟

«در اولین قرار ملاقات فقط به هم دروغ می‌گویند و این معمولا باعث می‌شود که از هم خوش‌شان بیاید و یک قرار دوم بگذارند.»



بچه هه تا دیروز واسه باباش چشم چشم دو ابرو میکشید،امروز شاخ و شونه میکشه



هیچ هم سکوت ، نشانه ی رضایت نیست
شاید کسی دارد خفه می شود..
پشت یک بغض...!!!


+ نوشته شده در سه‌شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 18:09 توسط rose2013 | ارسال نظر(2)

post

خـــــودمـــــان را پـــــیـــــدا کـــــنیـــــم . . .

نیمه ی گـُـــــــــمــــشـــــده مان پیشکش





در دلت چند دست مبل داری که هر روز یک نفر به دلت می نشیند!!!!
+ نوشته شده در سه‌شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 18:09 توسط rose2013 | ارسال نظر(0)

خیلی سخته

خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي

وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي

 خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟

خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما

وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه

خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه

چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه 

خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت 
 ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت

خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي

خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودياز يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره

خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم

انقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 16:34 توسط rose2013 | ارسال نظر(0)

یادم باشد

یادم باشد زندگی را دوست دارم.

یادم باشد قلب کسی را نشکنم.

یادم باشد زمان، بهترین استاد است.

یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست.

یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم.

یادم باشد زندگی، ارزش غصّه خوردن ندارد.

یادم باشد پل های پشت سرم را ویران نکنم.

یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم.

یادم باشد از بچّه ها می توان خیلی چیزها آموخت.

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام.

یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود.

یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها، دل من، دل نیست.

یادم باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود.

یادم باشد از چشمه ، درسِِ خروش بگیرم و از آسمان، درسِ پـاک زیستن.

یادم باشد که آدم ها همه ارزشمندند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند.

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم.

یادم باشد گره ی تنهایی و دلتنگی هر کس، فقط به دست دل خودش باز می شود.

یادم باشد قبل از هر کار، با انگشت به پیشانی ام بزنم تا بعدا با مشت بر فرقم نکوبم.

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه

می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن، پی ببرم.

 
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 16:31 توسط rose2013 | ارسال نظر(0)