post

بعضي آدمها يهو ميان...

 


يهوزندگيتوقشنگ ميكنن...


يهوميشن همه دلخوشيت...


يهوميشن دليل خنده هات...


يهوميشن دليل نفس كشيدنت...


بعد همينجوري يهوميرن...


يهوگند ميزنن به آرزوهات...


يهوميشن دليل همه ي غصه هات و همه ي اشكات...


يهو ميشن سبب بالا نيومدن نفست...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 06 خرداد 1392 ساعت 17:07 توسط rose2013 | ارسال نظر(0)

post

نمی دونم از کــجا شروع کنم قصه تلخ ســـــادگیمـــو
نمی دونم چرا قسمت می کنم روزای خوب زندگیمو
چــــــرا تو اول قصه همه دوســـــــــم مــــــــــــی دارن
وسط قــــــــــصه می شه سر به سر من مـــی ذارن
تا می خواد قـــــصه تموم شه همه تنهام مــی ذارن
مــــــی تونم مثل همه دورنگ بـــــاشم دل نــــبازم
مــــــی تونم مثل همه یه عـــــشق بادی بــــسازم
تا با یک نـــــیش زبــــــون بترکه و خراب بـــــــــــشه
تا بـــــــیان جمعش کنن حباب دل ســــــــراب بشه
مــــــی تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی
مـــــــی تونم درست کنم تـــــــرس دل و دلواپسی
مــــــــی تونم دروغ بگم تا خودمو شــــــــیرین کنم
مــــــــی تونم پشت دلا قایم بشم کــــــــمین کنم
ولی با این همه حــــــــرفا باز مـــــــــــنم مثل اونام
یه دروغگو مـــــــی شم همیشه ورد زبــــــــــــــونا
یه نفر پیدا بـــــــشه به مـــــــــن بگه چیکار کــــنم
با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم ؟؟؟؟
من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره ؟؟؟
توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره .........؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 06 خرداد 1392 ساعت 17:04 توسط rose2013 | ارسال نظر(2)

post

باید بازیگر شوم ،

آرامش را بازی کنم ...

باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم ...

باز باید مواظب اشک هایم باشم ...

باز همان تظاهر همیشگی : " خوبم ... "

+ نوشته شده در دوشنبه 06 خرداد 1392 ساعت 17:01 توسط rose2013 | ارسال نظر(0)

post

اینجا در قلب من حد و مرزی

برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو

زیستن را تمرین کنم

مگر ماهی بیرون از آب

می تواند نفس بکشد؟؟؟

مگر می شود هوا را از

زندگیم برداری و من

زنده بمانم؟؟؟

بگو معنی تمرین چیست؟؟؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟

بریدن از خودم را؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 01 خرداد 1392 ساعت 11:33 توسط rose2013 | ارسال نظر(0)

اس خداحافظی

 

 

هنوز دلخوشم به،
“خدا نگهدارش”
اگر نمیخواست برگردد؟
اصراری نبود که خدا مرا نگه دارد!

 

 

سکوت که میکنم میگویی خــــداحافظ !

لطفا دیگر سکوت هایـــــــم را تفسیر نکن

اگر می توانستی معنی آن هـــــــا را بفهمی که،

کارمان بــــــه خداحافظی نمی کشید ...

 

 

 

از ما که گذشت !
اما ....
اگر در سرت "هوای خداحافظی" داشتی ،
از همان ابتدا ... سلامی نکن ؛
لطفاً ... !!!

 

 

برای خداحافظی نیا ...
اگر می خواهی بروی ، بی خبر برو ...
می گویند آدم ها تا چیزی را به چشم نبینند ، باور نمی کنند

 

 

 

وداع آخرم با تو وداعم با نفس هامه / ببین نزدیکه ویرون شم ، رفیقم قلب تنهامه
یه دریا تو چشام دارم ، شبم سر ریز بارونه / بدون تو کسی جز من ، کنار من نمی مونه

 

 

گفتی "بخند" .... گفتم " نگاه کن"
گفتی" بگو " ....گفتم "بشنو"
گفتی "عاشق شو" ..... گفتم "حس کن"
گفتی "ثابت کن" .... گفتم "لمس کن"
گفتی "گریه کن" .... گفتم "بزن"
گفتی " برو " ....گفتم ... "خدا نگهدار"
ببین !
همیشه حرف ، حرف تو بوده!

 

 

 

خدا را دوست دارم
حافظ را هم
ولی خداحافظ را نه !

 

 

فانوس شب وداع ، با هر سوسو / می گفت که آن کوچه ی رویایی کو

او بود و کمی شعر و هوایی ابری / امرو نه ابریست ، نه شعریست ، نه او !

+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت 1392 ساعت 20:07 توسط rose2013 | ارسال نظر(1)

post

 

موهای یک زن خلق نشده
 برای پوشانده شدن
 یا برای بازشدن در باد
یا جلب نظر
یا برای به دنبالکشیدن نگاه
موهای یک زن خلق شده
برای عشقش
که بنشیند شانه اش کند ببافد و دیوانه شود
 دیوانه شود..
عطر موهای یک عشق فراموش شدنی نیست....
 
***************
وقتی باکسی ک دوسش داشتی بهم زدی به نفر بعدی که رسیدی نگو رابطمون درحد چندتا مسیج بود
مثل مرد وایسا بگو
اون لعنتی عشققم بود
اون عوضی تموم زندگیم بود
دوسش داشتم

ولی لیاقت نداشت رفت..

 
***************
میخوام از خودم بنویسم....
از دلم.....
 از حسم..
از زنئگیم...
یه خیابون میخام بی انتها....
فقط قدم بزنم....
دلم هوس پاییز کرده ...
یه جاده ی بی منتها...
نم نم بارون...
صدای خش خش برگ زیر پاهام...
هیچ صدای نباشه...
فقط صدای هق هق خودمو بشنوم ...
هیچ صدای نمیخوام باشه ...
حتی نمیخوام خدا هم دیگه صدام کنه ...
خسته ام از زمزمه هایی که تو گوشم بود...
میخوام تنها باشم...
میخوام تو خودم باشم...
بارون بزن ...
بزن خیسم کن ...
خیسم کن ترم کن ..
تا کسی نبینه چشام بارونیه ...
خسته ام
خدا خسته

خدا خسته اممممممممممممممممممممممممممممممممممم.......

+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت 1392 ساعت 20:01 توسط rose2013 | ارسال نظر(0)

post

رویای یخی...

پر میکرد یادت، همه حجم خالی فضایم را

 و خواستنت شیطنت میکرد، در مسیر نبض رگهایم

 بوته نورس احساسم، ریشه دوانده بود در تری اشکهایم

 همه روزه، میشنیدم صدای عشق را

 حتی در قیژ قیژ، لولای در قدیمی

 همه شب;

 پشت پرده، سایه ای از جنس تو اردو زده بود

 رویای هم آغوشیت نخ بادبادکی بود

 که مرا بالا میکشاند تا دب اکبر

 و در مجادله ناکوک دل و عشق،

 کوچکتر از باخته شده بود "عقلم"

 تو میدانستی;

 رویای شیرینم، یخیست

 "هایش" کردی

 چه ساده تبخیر شد از گرمی نفسهایت...
+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین 1392 ساعت 17:57 توسط rose2013 | ارسال نظر(0)

post

 

 
                                                             راستی...؟؟؟؟
 
می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت !؟
جایی که می ری مردمی داره که می شکننت..
نکنه غصه بخوری ، تو تنها نیستی..
تو کوله بارت عشق می ذارم که بگذری، قلب می ذارم که جا بدی...

اشک می دم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی بر می گردی پیش خودم...

+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین 1392 ساعت 17:25 توسط rose2013 | ارسال نظر(1)

post

 

مردي با خود زمزمه مي کرد:

خدايا با من حرف بزن!
يک سار شروع به خواندن کرد،‌ اما مرد نشنيد.
مرد فرياد برآورد:
خدايا با من حرف بزن!
آذرخش در آسمان غريد، اما مرد اعتنايي نکرد.
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:
پس تو کجايي؟ بگذار تو را ببينم!
ستاره ‌اي درخشيد، اما مرد نديد.
مرد فرياد کشيد:
خدايا به من معجزه‌ اي نشان بده!
کودکي متولد شد، اما مرد باز توجهي نکرد...
مرد در نهايت يأس فرياد زد:
خدايا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببينم...
از تو خواهش مي کنم...
پروانه‌اي روي دست مرد نشست، و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد.
ما خدا را گم مي کنيم در حالي که او در کنار نفسهاي ما جريان دارد...
خدا اغلب در شاديهاي ما سهيم نيست...
تا به حال چند بار شاديهايمان را آرام و بي بهانه به او گفته ايم؟
تا بحال به او گفته ايم که چقدر خوشبختيم؟؟
که چقدر همه چيز خوب است؟
که او چه خوب هست؟؟
خيال مي‌کنيم تنها زمانيکه به خواسته خود رسيده ‌ايم او ما را ديده و حس کرده است اما...

گاهي بي‌پاسخ گذاشتن برخي خواسته هاي ما نشانگر لطف بي اندازه او به ماست

+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین 1392 ساعت 17:24 توسط rose2013 | ارسال نظر(0)

post

 

مگه تو نگفته بودی  عشق و زندگی قشنگه ؟ ولی خوب نگفته بودی که همش بی آبو رنگه تو همیشه گفته بودی وقتی عاشق میشی انگار دل دریارو گرفتی تویه دستایه سپیدار مگه نرخ خوبی چنده ؟ که تو برگایه برنده تو به این راحتی سوختی مگه تو نگفته بودی ؟  من تو دریای جنونت دل دادم به آسمونت بادبونامو سپردم به نگاه مهربونت گم شدم تو دل بارون با یه حاله عاشقونه تو که گفتی نمیدونی پس بگو آخ کی میدونه مگه من دوست نداشتم ؟ مگه عاشقم نبودی ؟ مگه آخرین بهانه واسه زندگیم نبودی ؟ مثل گل مثله یه سایه مثل بی کران دریا مثل یه حس عجیبی تویه صندوقچیه رویا مگه نرخ خوبی چنده ؟ که تو برگایه برنده تو به این راحتی سوختی مگه تو نگفته بودی ؟      

تو هیچ می دانستی از سکوت هم می شود الهام گرفت ؟

که روشنی همیشه بشارت بخش

و پرواز همیشه هم رهایی بخش نیست ؟

که باید ساعت ها فقط بنشست تا رهایی آموخت ؟

آری آزادی همیشه رهایی بخش نیست

اسارت را بیاموز آن زمان که در اوج تمنایی !

بیاموز زیبایی هم صحبتی با دیوار را

همدلی با سایه را

بیاموز که آفتاب همیشه هم نوید بخش نیست

بیاموز تا نو شوی

از نو بیافرینی

از بند واژه ها به در ایی

و جهانی دگر آفرینی

بیاموز که دیگر امید حرفی برای گفتن ندارد

بیاموز تغییر را

تحول را

اما از بن و ریشه تغییر ده !

بیاموز که زلالی را نه فقط در آب های زلال

بلکه در گل آلودی مرداب ها هم می توانی بیابی

بیاموز که وفا همیشه هم وفا نمی آموزد

از بی وفایی وفا بیاموز!

از بی ثمری ثمر

از خشم مهربانی

از نفرت عشق

از مرگ زندگی

بیاموز که آموختن مرز ندارد

و بی مرزی آموزش رایگان طبیعت است

+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین 1392 ساعت 17:23 توسط rose2013 | ارسال نظر(3)